تاریخ : شنبه 25 اردیبهشت 1395
نویسنده : میلاد صابری


بیسیم چی


الو الو آسمون !...محاصره شده ایم! فرشته بفرستید...!

بچه ها دارند یکی یکی پرپر میشن...! کمک...! کمک...!

مدتی ست محاصره شده ایم. چند روزی ست که « آب حیاتمان » تمام شده . تقوا را جیره بندی کرده اند .




                                               برای خواندن تمام متن به ادامه مطلب بروید







الو الو آسمون !...محاصره شده ایم! فرشته بفرستید...!

بچه ها دارند یکی یکی پرپر میشن...! کمک...! کمک...!

مدتی ست محاصره شده ایم. چند روزی ست که « آب حیاتمان » تمام شده . تقوا را جیره بندی کرده اند .

 تک تیراندازان دشمن منتظرند تا ما به خاکریز گناهشان نگاهی بیاندازیم و آنوقت پیشانی اخلاصمان را نشانه بروند . بچه ها دیگر خسته شده اند ؛ آخر هر طرف که سر می چرخانی دشمن کمین کرده !

احتمالاً در داخل خودی ها هم ستون پنجم داشته باشد.  هر کس گوشه ای کز کرده و به راز و نیاز مشغول است. بعضی ها عکس خدا را در جیب چپشان گذاشته اند و هر از چند گاهی در می آورند و خوب نگاه می کنند . نامه او را با صدای بلند می خوانند ،می بوسند و به چشمانشان می مالند   تا سوی چشمشان بیشتر شود و بهتر دشمن را ببینند. هوای تنفس هم بسیار مسموم است .  شیمیایی زده اند و نفس اماره راه نفسمان را بسته . خوشا به حال آنانی که قبل از حرکت ماسک « دعا » را با خود آورده اند . بعضی ها فقط دست به آسمان برده اند و آرزوی شهادت می کنند ! انگار کم آورده اند ! از قرارگاه بیسم زدند و دستور داده اند  که مقاومت کنیم تا نیروی « سپاه مهدی » برسد . اما بچه ها دارند یک یک جلوی چشمانمان پرپر می شوند و از دست ماکاری بر نمی آید .  هنوز منتظـریم ...

 تانکهای مهاجم خاکریزهای معرفت را هدف گرفته اند و مدام با خمپاره های ۶۶۶ ما را می زنند . باز جای شکرش باقی ست که این خاکریز را داریم . فرمانده مان که قبلاً یک دستش را از دست داده  و اسمش در لیست سیاه دشمن است ، مدام به ما قوت قلب می دهد . او که خود کوله باری از تجربه را بر دوش دارد و در همه عملیات ها بوده  زود تر از همه صدای  صوت خمپاره های دشمن را می شنود  و ما را با خبر می کند.

 بعضی ها که اسلحه بکاء با خشاب چهل تایی دارند هر شب دشمن را غافلگیر می کنند .

 دشمن از وجود این اسلحه در میان ما بی خبر است . قرار است به زودی عملیاتی را با رمز « لبیک یا مهدی » آغاز کنیم ؛ منتها به دلایل امنیتی از تاریخ آن بی اطلاعیم . ولی هرچه باشد بچه ها چشم انتظارند و در گردان استشهادیون اسم نوشته اند . یک چیزی روحم را آزار می دهد ! چند نفری از بچه ها قصد برگشتن کرده اند .دیگر نمی توانند طاقت بیاورند . راستش از اول هم اینکاره نبوده اند. بیچاره ها راه را اشتباه آمده اند !

این نامه را برای تاریخ می نویسم . نمی دانم آیا از من چیزی باقی می ماند یا نه ؟ ولی وصیت می کنم که هر کس این نامه را دید به خانواده ام برساند و بگوید که ما تا آخر ایستاده ایم و تنگه بصیرت را رها نکردیم تا خدای ناکرده در زندان غفلت گرفتارشویم . دیگر باید بروم ، دارند جیره تقوا را در چادر هیئت تقسیم می کنند. اگر دیر برسم رمقی برای جنگیدن برایم باقی نمی ماند و مرا هم به عقب می فرستند ...


موضوعات مرتبط: مدافعان حرم , متن , دلنوشته , تصاویر ,
برچسب‌ها: پرستوهای عاشق , الوو الووو , بی سیم چی , حرف دل ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
پنجشنبه 6 خرداد 1395 20:30
سلام خیلی متن زیبایی بود اجرتان با یوسف زهرا
التماس دعا
آخرین مطالب
   
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات