تبلیغات
پرستوهای عاشق - از اسارت در روزهای اول جنگ تا بازگشت پس از ۱۰ سال به میهن
 
پرستوهای عاشق
نسل‌سومی‌های‌عاشق‌شهیدان
درباره وبلاگ


ای‌شهیدان، عشق‌مدیون‌شماست
هرچـه مـا داریـم از خـون شماست
ای شــقایــق هـــا و ای آلالـــه هـا
دیــــدگـانم دشـت مفتون شماست


آدرس ایمیل من:
milad93saberi@gmail.com
شماره تماس:
5158 089 0938
میلاد صابری

مدیر وبلاگ : میلاد صابری
نویسندگان
نظرسنجی
عشق‌به‌امام‌و‌شهدارو با چند صلوات‌نشون‌می‌دی‌؟







بسم الله الرحمن الرحیم

به گزارش رهیاب به نقل از گتوند نیوز،به مناسبت ۲۶ مرداد ماه سالروز ورود آزادگان دفاع مقدس به سراغ یکی از این عزیزان در شهرستان گتوند رفتیم تا در خصوص آن دوران با او به گفتگو بنشینیم.

به محض دیدن این آزاده که پس از ده سال به میهن اسلامی بازگشته بود می شد خستگی و آثار آن دوران را در چهره او به راحتی دید.

* از نحوه اسارت و  آغاز این دوران سخت برایمان بگویید.

همزمان با مرداد ماهِ سال ۱۳۵۹ ارتش عراق در مرزهای ایران مستقر شد.در آن زمان من در خدمت مقدس سربازی بودم و وظیفه ما حفاظت از پاسگاه های مرزی و حفظ امنیت آنها بود.

داستان از اینجا شروع می شود که ارتش عراق برای اولین بار به یکی از پاسگاه های ما در مرز حمله ور می شود و ما جهت حمایت و پشتیبانی به حالت آماده باش در آمدیم.

۳۱ شهریور ماه ۱۳۵۹ بود ارتش عراق با سه لشکر پاسگاه پیچ انگیزه را اشغال کرد و ما جهت حمایت از آن به آن منطقه وارد شدیم و همراه با سایر همرزمان وارد جنگل های منطقه شدیم ولی اوضاع را جور دیگر دیدیم زیرا تمام جنگل پر از نیرو های عراقی شده بود و ما به سختی در زیر یک درخت و داخل یک گودال مخفی شدیم.

آنقدر نزدیک نیروهای عراقی بودیم که صدای صحبت آنها به راحتی به گوش می رسید و یکی از بچها که آشنا به زبان عربی بود صحبت های آنها را برای ما ترجمه می کرد و در این حال بودیم که فرمانده ما رو به بچه ها کرد و گفت چاره ای جز تسلیم شدن نداریم ولی من به شدت مخالفت کردم و مانع این کار شدم.


فرمانده ما به همراه دو نفری که همراه داشت تسلیم عراقی ها شدند ولی من پا به فرار گذاشتم و به مدت سه روز در جنگل آواره و در به در بودم.

روزها مخفی می شدم و شبها را برای فرار استفاده می کردم اما فرار ممکن نبود زیرا همه جای این جنگل پر از نیروهای عراقی بود و من بعد از سه روز تصمیم گرفتم که یک بار در روز شانس خودم را برای فرار امتحان کنم.

وارد منطقه ای شدم ساعت ۱۱ صبح بود و من سه روز بود جز آب چیزی نخورده بودم و وقتی راه می رفتم صدای آب درون شکمم را می فهمیدم ؛ به هر حال از یک بلندی بالا رفتم ولی از بخت بد در همان موقع و در مرتبه اول که خواستم در روز شانس خود را امتحان کنم یکی از نیرو های عراقی من را دید و من هم به این صورت اسیر شدم.

بعد از سه روز در به دری در جنگل من را گرفتند و به محل دیگر منتقل کردند که در آنجا با صحنه ای جالب رو به رو شدم ؛ بله فرمانده و دو نفر دیگر هم که سه روز پیش به اسارت دشمن درآمده بودند در آنجا بودند و من بعد از سه روز به آنها ملحق شدم.

در اولین دیدار فرمانده رو به من کرد و گفت "این پسره کله شق تو هنوز زنده ای !؟”

بعد از سه روز که فقط آب می خوردم موفق شدم یک غذایی بخورم که آن غذا هم برنج و عدس بود.

من به صورت مخفیانه به فرمانده گفتم وقتی نیروهای ایرانی این محل را بمباران می کنند و اوضاع در هم ریخته می شود باید فرار کنیم ولی آنها می ترسیدند و گفتند اگر فرار کردیم و دوباره گیر افتادیم همه ما را می کشند ولی من باز اصرار کردم در این لحظه بود که فرمانده ما از ترس جان به عراقی ها گفت که این آقا می خواهد فرار کند!!

به هر حال با هم به منطقه ای دیگر اعزام شدیم در آنجا ژنرال هایی دیدیم با دو متر قد که با خبرنگارانی به طرف ما آمدند و نوشابه هم به ما دادند البته ما می دانستیم که جنبه تبلیغی دارد و بعد از ما می گیرند در نتیجه هنگام عکس آنها را مخفی می کردیم اما تا عراقی ها حواسشان نبود به بچه ها می گفتیم که نوشابه ها را بخورید.

*شرایط اردوگاه ها و امکانات شما در عراق چطور بود؟

به بغداد رفتیم در یک اردوگاه و در اتاق های رفتیم که آنقدر کوچک بود ، مجبور شدیم سرپا بمانیم و بالاخره آن شب هم گذاشت.

رفتیم الرمادیه محوطه ای مخصوص اسرا با سیم خاردار.

شرایط دشواری بود؛ با شیلنگ آب می خوردیم ، دستشویی هر ۲۴ ساعت یکبار با یک شرایطی که قابل بیان نیست در اختیار ما می گذاشتند.

صبح با آن وضع گرسنگی که داشتیم خبری از ناشتا نبود و برای ناهار صبر کردیم ولی این انتظار تا ساعت ۴ عصر طول کشید که درون سطل هایی برای ما لوبیا چشم بلبلی آوردند.

بله داخل سطل بدون بشقاب و کاسه و قاشق و همه باید با دست از داخل آن می خوردیم حالا تصور کنید عده ای مجروح با دست های خون آلود عده ای با دست های کثیف و … به هر حال خوردیم.

از نیروهای صلیب سرخ آمده بودند به ما سیب ، آینه و تیغ و … دادند تا برای آنها تبلیغ باشد و از ما فیلم برداری کنند ولی قرار بود بعد از فیلم برداری سیب ها را جمع کنند تا برای فیلم برداری به اردوگاه های دیگر ببرند که ما زیرکی کردیم و همه سیب هارا گاز زدیم تا هم سیب خورده باشیم و هم برای این کار به اردوگاه دیگر نبرند.

در این مدت نماز جماعت هایی همراه با کتک خواندیم.

۱۰ سال اسیر بودیم و آنها با ما به شدت برخورد می کردند ، شرایط سختی بود بچه ها را با شلاق و … می زدند و بقیه مجبور به تماشا بودند ولی تحمل این سختی ها به هیچ وجه کار آسانی نبود.

*از زمان آزادی بگویید.

بالاخره جنگ به پایان رسید و خبر آزادی به ما رسید؛ ما را آماده کردند تا به کربلا برای زیارت ببرند و ما به زیارت آقا امام حسین (ع) رفتیم و سپس بعد از ۱۰ سال به ایران برگشتیم.

۲ روز قرنطینه بودیم و با هواپیمای ۳۳۰ ما را به اصفهان انتقال دادند.

انواع غذاها ، انواع لباس و یک عدد سکه و انواع اسباب بازی در اختیار ما گذاشتند و  گفتند هر کسی فرزند دارد هر چه از این وسائل دوست دارد بردارد.

بله بعد از ده سال به خانه برگشتم.

در این ده سال انسان هایی دیدم که واقعا دست از جان شسته و از تمام ایران در آنجا بودند حتی از روستاییان عزیز و از هر کوردهی که بگویی در آنجا حضور داشتند و برای شهادت از هم سبقت می گرفتند.

آری مردان خدا مردانه در این راه می ایستند و مقاوت می کنند و نزد آنها مرگ شیرین و ترسی از آن را در وجود خود راه نمی دهند.

خاطراتی از رزمنده و آزاده  گتوندی ِ دوران دفاع مقدس حاج حمید رضایی که پس از تحمل ۱۰ سال دوران تلخ اسارت به میهن و آغوش خانواده خود برگشت.



نوع مطلب : خاطرات، تصاویر، متن، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، خاطرات یک آزاده، آزادگان، نحوه اسارت،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی