تبلیغات
پرستوهای عاشق - مطالب خاطرات
 
پرستوهای عاشق
نسل‌سومی‌های‌عاشق‌شهیدان
درباره وبلاگ


ای‌شهیدان، عشق‌مدیون‌شماست
هرچـه مـا داریـم از خـون شماست
ای شــقایــق هـــا و ای آلالـــه هـا
دیــــدگـانم دشـت مفتون شماست


آدرس ایمیل من:
milad93saberi@gmail.com

مدیر وبلاگ : میلاد صابری
نویسندگان
نظرسنجی
عشق‌به‌امام‌و‌شهدارو با چند صلوات‌نشون‌می‌دی‌؟







حکومت بعث، ماهیانه یک و نیم دینار که به پول رایج ایران بیست و هفت تومان در آن زمان بود، به ما پرداخت می کرد.آن هم توسط کاغذی که مبلغ را روی آن چاپ می کردند. که این کاغذ فقط در حانوت (فروشگاه) اردوگاه رایج بود و بیرون از اردوگاه هیچ اعتباری نداشت. ما با این حقوق ناچیزی که حکومت بعث دراختیارما قرارمی دادند،قادر نبودیم چیزهایی مورد نیاز خود را تهیه کنیم.

سیگار، چای، شکر، خمیردندان، تیغ، صابون، شامپو، شیرخشک، ماست، پنیر و چیزهای دیگر را حکومت در اختیار ما قرار نمی داد. کسانی که سیگاری بودند، با این حقوق فقط می توانستند در ماه شش بسته سیگار بغداد بگیرند و از بقیه مایحتاج محروم بودند. این احساس کمبود باعث مشکلات زیادی می شد و خیلی از اسرا آرزو می کردند حتی یک روز صبحانه پنیر تهیه کنند که با چای شیرین صرف کنند که مقدور نبود؛ چون که مدت ده سال صبحانه یکنواخت بود.

لپه را با آب می جوشاندند و قدری به آب رب گوجه اضافه می کردند. این صبحانه یکنواخت ما بود. برای نمونه، روزی با یکی از دوستان در محوطه ی اردوگاه قدم می زدیم. صدای اه و ناله ی یک پیرمرد هفتاد ساله را شنیدم که به دیوار تکیه داده بود و زانوی غم در بغل گرفته بود. با خود می گفت خدایا شکر به درگاهت. چرا باید توان خرید یک کنسرو ماهی را نداشته باشم. این آرزوی دیرینه ما است.

ما دو نفر- من و دوست عزیزم آقای داود محمدی اهل کرمانشاه- با شنیدن این کلام دردناک و نگران کننده به طرف پیرمرد رفتیم و با گفتن سلام و کسب اجازه، نزد او نشستیم. من دستم را روی شانه پیرمرد گذاشتم. و نامش را پرسیدم. گفت: اسم من فیض ا… است که بیشتر بچه ها مرا داشی گوشی صدا می کنند. اذیتم می کنند و اطلاع ندادند که من یک دنیای غم با خود دارم. گفتم: خالو فیض ا… چند فرزند دارید؟ آه سردی کشید و اشک در چشمانش حلقه زد.

گفت: من چهار دختر بی سرپرست دارم. همسرم فوت کرده و خودم اسیر شدم وهیچ گونه اطلاعی از زنده بودن یا مرگ آنها ندارم. نمی دانم کجا زندگی می کنند و در چه شرایطی هستند. قبل از جنگ در اطراف سرپل ذهاب زندگی می کردیم. جنگ که شروع شد، تمام منطقه به تصرف عراق درآمد من هم اسیر شدم. دارم دیوانه می شوم، نمی دانم چکار کنم. پیرمرد با گفتن مشکلات خود، مدام اشک از چشمانش سرازیر می شد؛ ما دو نفر در غم او شریک شدیم و به این نتیجه رسیدیم که باید او را دلداری داد به او گفتم: خالو فیض ا… اخیرا ً ازطرف خانواده ی یکی از دوستان نامه رسیده که دولت تمام مهاجرین جنگ که بدون سرپرست هستند را زیر پوشش خود گرفته است. خانه در اختیارشان گذاشته. وسائل رفاهی، مایحتاج زندگی و حقوق مناسب برای تمام جنگ زدگان در نظر گرفته است. هیچ نگران نباش. مطمئن باش دخترانت در رفاه کامل زندگی می کنند و تنها مشکلی که آنها احساس می کنند، دوری پدرشان است.

گفت: امیدوارم که این چنین باشد. با دوستم صحبت کردم که آرزوی ناچیز او را برآورده کنیم. هرچند خود ما هم کمبود داشتیم. اما به هرصورتی بود هرکدام یک کنسرو ماهی خریدیم و به او تقدیم کردیم. پیرمرد پرسید: شما از کجا فهمیدید که من آرزوی تن ماهی داشتم؟ گفتم: ما اطلاع نداشتیم که شما آرزوی کنسرو ماهی داشتی اما می دانیم که سیگار می کشید و نمی توانید چیز دیگری بخرید. ایشان بسیار تشکر کرد و قوطی کنسرو را از ما گرفت. متأسفانه خالو فیض ا… به علت سکته ی قلبی، بعد از چهار ماه به درجه رفیع شهادت رسید.

روحش شاد.

راوی: آزاده حیدر فتاحی /سایت جامع آزادگان



نوع مطلب : متن، خاطرات، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، آزادگان، اسیر، خاطرات آزادگان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

تبیین و شناساندن فرهنگ ایثار و شهادت از مکانیزم‌های دفاعی اسلام برای تسلیح جامعه در برابر هجوم فرهنگ‌های غیرخودی است، ایثارگری و شهادت‌طلبی نقش به‌سزایی در حفظ دین و ارزش‌های آن و استقلال کشور ایفا می‌کند؛ ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و تلاش برای احیای آن به‌منظور مقابله با تهاجم فرهنگی، موضوعی است که نیازمند بررسی ابعاد مختلف آن است.

آزادگان در قاب تصویر

ایجاد کردن و سپس توسعه یک فرهنگ در میان یک جامعه، فعالیتی تدریجی و زمان‎بر است، البته بعضی از حوادث تاریخ در ایجاد و گسترش یک فرهنگ نقش تسریع‌کننده‎ای دارند،

برای تداوم و گسترش این فرهنگ در زمان کنونی به‌عنوان یکی از رسانه‌های ارزشی و متعهد به آرمان‌های انقلاب اسلامی‌ در سلسله گزارش‌هایی در حوزه دفاع مقدس و به‌ویژه تاریخ شفاهی جنگ، احساس مسئولیت کرده و در این استان پای صحبت‌ها و خاطرات رزمندگان و خانواده‌های شهدا نشسته و مشروح گفته‌های آنها را در اختیار مخاطبان قرار داده که در ادامه بخش دیگری از این یادگاری‌ها از نظرتان می‌گذرد.

شعبانعلی نائیجی می‎گوید: برای اینکه علیه امام شعار ندادم، تنبیه سختی شدم و نهایتاً به قسمت دو اردوگاه تبعید شدم، در محوطه قسمت دو، تیم اسرای ایرانی‌ با نگهبانان مسابقه فوتبال داشتند و همه بچه‌ها به گرد محوطه حلقه زده بودند.

این قسمت اردوگاه، سربازان ارتش جمهوری اسلامی در آن بودند و علت تبعیدم به اینجا همین نکته بود و فقط ۵۰ نفر از یک‌هزار و ۴۰۰ نفر، بسیجی در میان‌شان حضور داشتند و من در دو ماه حضورم در آنجا، تشکیلات منظمی را به اتفاق «شعبان صالحی، مصطفی علی‌اکبری و …» برپا کردم ولی هنوز نتوانسته بودم ترس شکنجه را از جان دیگر اسرا بیرون بریزیم و خداوند موقعیت این‌چنینی را برایم مهیا کرد تا به آنها عملاً نشان دهم که می‌توان مقاومت کرد و مردانه در اسارت زیست.

بچه‌فیل همان نگهبان بعثی درشت‌اندام مرا به وسط میدان بازی کشاند، او همان کسی بود که به‌دلیل شعار ندادن علیه امام خمینی (ره) مرا تنبیه سختی کرده بود، بازی متوقف شد، بچه‌ها همگی نگاه‌شان به ما بود، فرمانده قسمت، سیدمجید به بچه‌فیل گفت: «چی شده؟»

بچه‌فیل با فریاد با اشاره به من، گفت: «او اخلال‌گر است، در قسمت یک، اغتشاش به‌پا کرد و به امام خمینی (ره) فحش نداد.»

سیدمجید به من نگاه کرد و تازیانه را گرفت و هنگام بلند کردن آن، فحش رکیکی به من داد، من هم خشمگین از اهانتش فریاد زدم: «این توهین به مادرت رواست.»او که فکر نمی‌کرد در وسط نگاه‌های اسرا، هیبتش بریزد، با تازیانه ضربات بیشتری را به من زد و در همان حال گفت: «به من فحش دادی؟»گفتم: «من اسیر شما هستم، هر جور می‌خواهی شکنجه کن ولی حق نداری به خانواده‌ام توهین کنی و از من بخواهی به مقدسات کشورم توهین کنم.»عراقی‌ها مرا به داخل اطاق بردند، در آنجا شروع کردند به شکنجه من و بچه‌ها در بیرون ناراحت، نگران عاقبت کار بودند، پس از مدتی رهایم کردند و به همه اسرا گفتند: «به اطاق‌های‌تان بروید، وقت آمار است.»

بچه‌های اطاق آمدند، برخی به رسیدگی‌ام پرداختند و زیر بغلم را گرفتند و به انتهای صف بردند، من که نمی‌توانستم بنشینم، دو طرفم را گرفتند تا بتوانم در موقع آمار در صف باشم، سیدمجید وقتی به من رسید، گفت: «بلند شو!»

با هزار بدبختی بلند شدم، گفت: «برو بیرون!» نیم‌خیز به طرف بیرون رفتم که ناگهان از پشت سر با جفت‌پا ضربه‌ای به من زد که با سر به درب آهنی خوردم، قطرات خون از سرم جاری شد، کسی جرأت نداشت به کمکم بیاید.کشان‌کشان به بیرون اطاق رفتم، درب را بستند، هوا، گرگ و میش شده بود، به طرف مقر نگهبانی راه افتادیم، هر نگهبانی که به من می‌رسید، با یک ضربه مهمانم می‌کرد، در نزدیکی‌های مقر، لحن سیدمجید تغییر کرده بود، گفت: «چرا آبروی مرا پیش اسرا بردی؟ چرا به مادرم توهین کردی؟ مگر نمی‌دونی مادرم مرده و من خیلی دوستش داشتم؟»

من گفتم: «شما چرا به مادرم توهین کردی؟ اگر مادرت برات مهمه، مادر من هم برام دارای قدر و منزلت است، حق ندارید توهین کنید، من از شکنجه شما ناراحت نیستم، از فحش شما ناراحت شدم.»دیدم سخنم بر دلش نشست و در سکوت فرو رفت، به نگهبانی رسیدیم، با مشقت زیادی بر تخت نشستم، ناگهان با دیدن بچه‌محل خائنی که عنبرشان بود، خشمگین شدم، البته او هم وضعیت مرا دید، بسیار ناراحت شد، سیدمجید به او گفت: «براش غذا بیار.»غذایی آورد، من به بچه‌محل توپیدم و گفتم: «برو گم‌شو! از دست تو هیچی نمی‌خورم.» سیدمجید نگاهی کرد و گفت: «چرا نمی‌خوری؟» گفتم: «بچه‌ها جیره مرا نگه می‌دارند، اگر رفتم، می‌خورم.»

تلویزیون روشن بود، گفت: «سرت را بلند کن، تلویزیون را نگاه کن.» گفتم: «رقص و آواز نگاه نمی‌کنم.» معلوم شده بود او می‌خواهد از دل من در بیاورد، گفت: «چیزی می‌خواهی؟ لباس، کفش، پیراهن؟»گفتم: «منم مثل بچه‌های دیگر، چیزی بیشتر از آنها نمی‌خواهم.» گفت: «ما همه به بچه‌هایی که مقاومت می‌کنند از ته قلب آفرین می‌گوییم، این‌هایی که به ما خدمت می‌کنند را قبول نداریم، چه کنیم که باید اردوگاه را اداره کنیم.»

این جمله اعترافی از یک درجه‌دار عراقی بود، سپس آهی کشید و گفت: «بیا تو را ببرم به اطاقت.» روزهای بعد، سعی می‌کرد به من نزدیک شود که محلش نمی‌گذاشتم حتی برای اینکه برای روح مادرش فاتحه‌ای از بچه ها بگیرد، دو تا سه بار از بیرون میوه و یخ آورده و بین بچه‌ها توزیع کرده بود و وقتی صدام مدت سربازی از دائمی را به هفت سال تقلیل داد، او مرخص شد و برای خداحافظی به پشت میله‌های پنجره آمد ولی باز محلش نگذاشتم؛ بلند گفت: «شعبان! اگر زمانی من به ایران بیایم، تو با من چه می‌کنی؟»گفتم: «ما با هیچ‌کس کینه شخصی نداریم، وقتی نظام ما، اجازه داد، شما به کشورمان بیایید، مهمان ما خواهی شد، رسم مهمان‌نوازی را به‌جا می‌آوریم.» گویا منقلب شده بود و سریع آنجا را ترک کرد.

چند ماه بعد برای سرکشی آمده بود، شب تولد بی‌بی دو عالم، فاطمه زهرا (س) بود، پشت پنجره آمد، بلند گفت: «من در حضور همه شما از شعبان عذر می‌خواهم.»گفتم: «من عذرت را نمی‌پذیرم ولی تقارن عذرخواهی شما از من با این شب عزیز که متعلق به حضرت زهرا (س) است و نام مادرم که فاطمه است را به فال نیک می‌گیرم.»او رفت و دیگر هیچ‌گاه ندیدمش ولی این جریان باعث شد، تغییرات شگرفی در روحیه اسرا ایجاد شود که مسیر اردوگاه را کاملاً دگرگون کرد.

منبع: فارس



نوع مطلب : متن، خاطرات، تصاویر، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، وقتی غیرت یک ایرانی افسر بعثی را منقلب کرد، خاطرات آزادگان، آزادگان، اسیر،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

سخنرانی حاج آقا ابوترابی در اردوگاه به مناسبت ۲۸ صفر





«‌‌وَ ما مُحَمَّدٌ اِلا رَسوُل‌ٌ قَدْ خَلَتْ‌ مِنْ‌ قَبْلِهِ‌ الرُسُلُ‌ اَفَائن‌ ماتَ‌ اَوْ قُتِلَ‌ انْقَلَبْتُم‌ عَلَی‌ اَعْقابِكُم»

 




‌‌امروز همان‌طور كه‌ می‌دانید برابر با وفات‌ پیامبر است. سؤ‌ال‌ این‌ است‌ كه‌ ما چرا مكتب‌ الهی‌ را پذیرا شدیم‌ و چه‌ هدفی‌ از این‌ داریم؟ مكتب‌ و رهبر اسلام‌ نسبت‌ به‌ گروندگان‌ این‌ مكتب‌ چه‌ نظری‌ دارند؟

 

‌‌این‌ از مسائل‌ اساسی‌ است‌ كه آیا ما مسلمان‌ شدیم‌ كه‌ یك‌ سلسله‌ برنامه‌های‌ عبادی‌ را انجام‌ دهیم‌ و پیش‌ خدا موقعیتی‌ پیدا كنیم، یا به‌ وسیلة این‌ها به‌ بهشت‌ برین‌ و به‌ رحمت‌ خدا دست‌ یابیم؟ آیا حضرت‌ رسول‌ هدفشان‌ این‌ بود؟

حضرت‌ رسول‌ گرامی‌ در اولین‌ روز دعوتِ‌ علنی،‌ بالای‌ كوه‌ صفا رفتند و به‌ استغاثه، مردم‌ را دور خودشان‌ جمع‌ كردند. یا ایهاالناس! من‌ چطور آدمی‌ بودم؟ آیا به‌ صداقت‌ من‌ اعتقاد دارید؟ (مضمون‌ است، كه‌ گفته‌اند آری) فرمودند: «من‌ اكنون‌ به‌ شما می‌گویم‌ كه‌ پشت‌ این‌ زندگی‌ دنیا، دنیای‌ جاودانی‌ است‌« و اضافه‌ فرمودند: «لنخرج‌ العباد من‌ ذل‌ عبادة‌ الاوثان‌ الی‌ عز‌ عبادة‌ الله». هدف‌ را مشخص‌ می‌كنند. خروج‌ از ذلت‌ بندگی‌ بت‌ها و پلیدی‌ها به‌ طرف‌ عزت‌ بندگی‌ حق، كه‌ این‌ ذلت، یا ذلت‌ در جلوی‌ گردن‌ كشان‌ است‌ یا بت‌ هوای‌ نفس.

چیزی‌ كه‌ قابل‌ توجه‌ است‌ این‌ است‌ كه‌ ذلت‌ و بردگی‌ را همة ما لمس‌ كرده‌ایم؛ اما این‌ گردنكشان، ذلیل‌ نفسند. چه‌ ذلتی‌ بالاتر از این‌ است‌ كه‌ انسان‌ مطیع‌ نفس‌ شود و به‌ خاطر آن‌ دست‌ به‌ كاری‌ بزند كه‌ بعدها خودش‌ را سرزنش‌ كند؟ بعضی‌ ممكن‌ است‌ خیلی‌ در اطاعت‌ از آن‌ (نفس) فرو بروند. آن‌ها یك‌باره‌ از خودشان‌ زده‌ می‌شوند و این‌ ذلت‌ را احساس‌ می‌كنند كه‌ عزت‌ حقیقی‌ در این‌ است‌ كه‌ به‌ درگاه‌ حق‌ متوسل‌ باشند. این‌ عزت‌ است‌ كه‌ انسان‌ برای‌ دیگران‌ خودش‌ را فدا بكند. این‌ امر باعث‌ می‌شود كه‌ در پیشگاه‌ خدا تقرب‌ پیدا كند. این‌ كار،‌ باعث‌ رحمت‌ جاودانه‌ می‌شود.

در صدر اسلام،‌ یكی‌ از فرماندهان‌ سپاه‌ اسلام‌‌ همراه‌ تعدادی‌ از مسلمین‌ اسیر می‌شود. ایشان‌ در برابر خواستة حاكم‌ و رهبر دشمنان، تسلیم‌ نمی‌شود و حاضر نمی‌گردد پیشانی‌ یا دستِ‌ او را ببوسد؛ زیرا می‌داند كه‌ آن‌ها قصد دارند در قبال‌ انجام‌ این‌ خواسته، فقط‌ خود او را آزاد كنند؛ اما وقتی‌ كه‌ پای‌ نجات‌ مسلمانانِ‌ اسیر پیش‌ می‌آید، این‌ كار را انجام‌ می‌دهد و از بند، رهایی‌ می‌یابند. این‌ تقصیر نیست. این‌ كوتاه‌ آمدن‌ برای‌ هدفی‌ والا است. وقتی‌ كه‌ پیش‌ حضرت‌ رسول‌ آمدند، حضرت‌ رسول‌ ایشان‌ را مورد اكرام‌ قرار می‌دهند.

‌‌پیروان‌ این‌ مكتب‌ باید از ذلت‌ و بندگی‌ هوای‌ نفس‌ رهایی‌ پیدا بكنند. ملت‌ ما كه‌ این‌ حركت‌ عظیم‌ را كردند و شاه‌ را بیرون‌ كردند، این‌ یك‌ بُعدش‌ است. ‌‌بُعد دیگر، مبارزه‌ با نفس‌ سركش‌ و بیرون‌ آمدن‌ از ذلت‌ نفس‌ است. این‌ مسأله‌ اگر در ما شروع‌ بشود، شاید اولش‌ تلخ‌ باشد ولی،‌ بعد شیرین‌ می‌شود و آن‌ قدر شیرین، كه‌ خدا می‌داند. 

اگر لذّت ترك لذّت بدانی  

دگر لذّت نفس لذّت ندانی  

 پس مسأله وظیفه‌ است، كه‌ از ذلت‌ و بردگی‌ هوای‌ نفس‌ رها شویم‌ و مهم‌ این‌ است‌ كه‌ تلخی‌ این‌ لذت‌ را چشیده‌ایم. با توجه‌ به‌ این‌ مسأله‌ می‌توانیم‌ از این‌ ذلت‌ رهایی‌ پیدا كنیم. ‌‌وقتی‌ حضرت‌ علی(ع) عزت‌ بندگی‌ خدا را می‌خواهد، می‌فرماید: «من‌ می‌توانم‌ از شیرة گندم‌ و ... تناول‌ كنم. اما به‌ نان‌ جوینی‌ اكتفا می‌كنم». آیا این‌ عزت‌ نیست؟! این‌ تولید این‌ كارخانه‌ است؛ از اسارت‌ هوای‌ نفس‌ رهایی‌ یافتن؛ یعنی‌ اگر مثل‌ كارخانه‌ای‌ بودیم‌ كه‌ روشن‌ باشد ولی‌ تولیدی‌ ندارد، ضرر كرده‌ایم. اگر به‌ تمام‌ دنیا دست‌ پیدا كنیم‌ ولی‌ در اسارت‌ نفس‌ باشیم‌، عمرمان‌ تباه‌ است.

 خداوند ما را از امت‌ مرحومه‌اش‌ قرار بدهد و از نظر حركت‌ در زندگی، مشمول‌ آیة دوم‌ سورة والعصر نباشیم‌ كه‌ «انسان‌ زیانش، پیروی‌ از هوای‌ نفس‌ است».

 

«‌‌واعمُر قَلْبی‌ بِطاعَتك‌ و لا تخزنی‌ بِمَعصیتك»؛

خدایا! قلبم‌ را به‌ اطاعت‌ از خودت‌ آباد كن‌ و با نافرمانیت‌ مرا خوار مگردان!

سورة آل عمران: آیة ۱۴۴

منبع: کتاب منشور پاکی و خدمتگذاری



نوع مطلب : خاطرات، متن، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، حاج اقا ابو ترابی، آزادگان، پاک باشید و خدمت گذار،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

مارا مدافعان حـرم آفریده اند



برای مشاهده پوستر مدافعان حرم به ادامه مطلب بروید


نوع مطلب : مدافعان حرم، تصاویر، خاطرات، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، پوستر مدافعان حرم، بنر مدافعان حرم، دفاع از حضرت زینب، پوستر، مدافع حرم، پوستر مدافعان حرم خوزستان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()




فایل اصلی:                    
DOWNLOAD
(بدون نوشته نام مسجد...)


برای اطلاعات بیشتر حتما به ادامه مطلب بروید


نوع مطلب : تصاویر، متن، مدافعان حرم، خاطرات، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، حمید مختاربند، حاج حمید مختاربند، پوستر شهید مختاربند، پوستر مدافع حرم، سردار شهید حمید مختاربند، بیوگرافی شهید مختاربند،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی