تبلیغات
پرستوهای عاشق - مطالب متن
 
پرستوهای عاشق
نسل‌سومی‌های‌عاشق‌شهیدان
درباره وبلاگ


ای‌شهیدان، عشق‌مدیون‌شماست
هرچـه مـا داریـم از خـون شماست
ای شــقایــق هـــا و ای آلالـــه هـا
دیــــدگـانم دشـت مفتون شماست


آدرس ایمیل من:
milad93saberi@gmail.com
شماره تماس:
5158 089 0938
میلاد صابری

مدیر وبلاگ : میلاد صابری
نویسندگان
نظرسنجی
عشق‌به‌امام‌و‌شهدارو با چند صلوات‌نشون‌می‌دی‌؟







مرحوم حجت ‌الاسلام‌والمسلمین ابوترابی سالها پیش با حضور در آبدانان و دیدار با سردار طهماسبی برخی خاطرات خود از ایشان را قلمی کردند که در این متن به یادگار مانده از ایشان آمده است: عزیز جانباز و پاسدار پر افتخار و آزاده متعهد سرافراز صارم طهماسبی با تمام وفاداری و رشادت‌، شهامت‌، اخلاص و ایمان‌، جانا و مالا و عملا از کیان اسلام و جمهوری اسلامی پاسداری و حراست کرده است.

ایشان از بهترین عزیزان پاسدار و جانبازان متعهد و مخلص و با صفا و با وفای انقلاب اسلامی است که در دوران اسارت به افسران و سربازان و درجه داران عراقی خون دل و به همه اسرای عزیز ما روحیه می‌دادند.

برادرمان آقا صارم با لباس مقدس پاسداری و پس از مفتخر شدن به افتخار جانبازی به اسارت دشمن بعثی جنایتکار درآمد و در بازجویی‌های اولیه شکنجه فراوانی را با شهامت متحمل شد و بدون کمترین ضعف و سستی در هنگام بازجویی‌، بر ریش فرمانده خبیث عراقی خندید و وقتی که آن فرمانده پست و بی‌رحم سیگار برگ به او تعارف کرد بشرط آنکه به سوالاتش جواب بدهد‌،این رزمنده دلاور مجددا برعقل آن افسر فرمانده عراقی خندید و او دیوانه‌وار سوال کرد: چرا می‌خندی؟ مگر دیوانه شدی؟ گفت نه‌،از این می‌خندم که شما دیدید که زیر شکنجه‌های سخت و کشنده شما ۶۰۰ ضربه شلاق را تحمل کردم و به ملت و کشورم پشت نکردم، مگر ممکن است برای سیگار برگ دست به چنین خیانتی بزنم؟

وی را برای بازجویی به اردوگاه موصل۲(خیبر) که همه برادرانمان در آن اردوگاه زیر بازجویی شدید بودند فرستادند و چند مرتبه هم برای بازجویی بیشتر و تخصصی‌تر به بغداد فرستادند که در یکی از این سفرها در بغداد با ایشان برخورد کردم. در همه شرایط‌، نهایت تعهد و وفاداری را از خودشان نشان می‌داد و در عبادت و اخلاص همیشه نمونه و سرآمد بود.

با آنکه دشمن روی کلمه پاسدار‌،عبادت و نماز شب خواندن و روحیه بلند خدمتگزاران حساسیت زیادی نشان می‌داد‌، برادر عزیزمان آقای صارم در همه این امور ممتاز بود .عراقی‌ها از دیدن ایشان رنج می بردند و خون دل می‌خوردند و هر ایرانی آزاده متعهد به وجودش افتخار می‌کرد و به خوبی‌ها و ایمان و اخلاصش حسرت می‌برد.آنقدر دشمن روی ایشان حساس بود که چندین مرتبه ایشان را تبعید کرد و سه سال قبل از مبادله دشمن از همه اردوگاه‌ها ۱۵۰ نفر را به عنوان حزب‌الله خرابکار و به قول عراقی‌ها (پلاک قرمز) به تکریت تبعید کردند که وقتی به آنجا فرستاده شدیم دشمن می‌خواست همه را بکشد.

آقای صارم هم در بین ما باز چون گذشته به عنوان متعبد‌،نماز شب خوان و خدمتگزار نستوه آنقدر وفاداری نشان داد که یکی از نیروهای دشمن در یک برخورد با خشم و عصبانیت اظهار کرد:شماها می‌خواهید قهرمان پروری بکنید؟ من شما را از پای در می‌آورم.

پس از مدتی حدود ۲۵ نفر اسیر به قول عراقی‌ها خطرناک را تبعید کردند که ما و برادرمان آقا صارم به کمپ ۱۷ در اردوگاه جدید ۶ رمادیه فرستاده شدیم و به جز ما همه آنها اسیر جدید بودند که حاج صارم در آنجا نیز با وقار و هیبت الهی خود حماسه‌آفرینی کرد.

منبع: ایسنا


نوع مطلب : متن، خاطرات، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، آزادگان، روایتی از حماسه در اسارت :شهید طهماسبی ۶۰۰ ضربه شلاق را تحمل کرد، اسیر، خاطرات آزادگان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
روزی به خاکریز و کمین های دشمن نگاه می کردم. متوجه شدم که یک قبضه خمپاره انداز ۸۱ میلی متری بی استفاده افتاده است. به فرمانده گفتم:
– جناب سروان! این قبضه خمپاره را روانه نمی کنید؟
– این فضولی ها به تو نیامده! برو!
– می بخشید! اجازه می دهید من آن را روانه کنم؟
– فضولی نکن!
– جناب سروان گودرزی! بنده بسیجی هستم. فراموش نکن!
تا این را گفتم، ۱۸۰درجه تغییر رفتار داد و پرید مرا در آغوش گرفت و گفت:
– جداً تو بسیجی هستی؟ خوب این را زودتر می گفتی. من چریک گیرم آمده! چریک!
سروان آدم بسیار دلیر و شجاعی بود. بعد با صدای بلند گفت:
– این چریکه! از این به بعد به او سرباز نگویید. بگویید چریک!
از آن وقت به بعد هر وقت مرا می دید، می گفت:
– چریک بسیجی! چطوری!
علاقه خاصی به هم پیدا کردیم. روزی به من گفت:
– چریک! خمپاره را روانه کن!
من هم فوراً قبضه ی ۸۱ میلی متری را آماده کردم و دو، سه گلوله خمپاره به طرف عراقی ها انداختم. کارم را که دید گفت:
-احسنت . تو یک چریک تمام عیاری.
از این که سابقه ی بسیجی ام باعث سرافرازیم در ارتش شد، خوشحال شدم و خدا را شکر کردم. تا قبل از آن مرا به عنوان یک سرباز صفر می دیدند، اما از آن به بعد همه با احترام خاصی نگاهم کردند.
مرا مسئول آموزش اسلحه کردند و از آن پس کارم آموزش انواع اسلحه به سربازی تازه وارد بود.

راوی: آزاده مجید بنشاخته(سجادیان) /سایت جامع آزادگان


نوع مطلب : متن، خاطرات، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، چریک بسیجی تمام عیار!، آزادگان، اسیر، خاطرات آزادگان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

خبری مبنی بر “شهادت سردار شهید حمید تقوی

این سردار بزرگ که فرماندهی محور سامراء را بر عهده داشت در درگیری با تروریست‌های تکفیری داعش به اسطوره‌ای بی‌بدیل تبدیل شد. دلاورمردی‌های این مجاهد در دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله به عنوان سند استقامت و پایداری ایرانیان در صحیفه تاریخ و خاطره زمان ثبت و ماندگار است. پدر شهید تقوی فر در عملیات خیبر و برادرش نیز در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسیدند و مجاهد غیرتمند سال‌‌های متمادی جهاد علیه مستکبران عالم، به تنها مزدش یعنی شهادت رسید.

پروین مرادی همسر شهید حمید تقوی فر گفت و گویی را پیرامون ویژگی‌های شخصیتی این شهید بزرگوار انجام داده است که در ذیل می خوانید:

** سنتی شکنی در ازدواج

حاج حمید گفته بود دوست ندارم عروسی بگیریم، می‌خواهم سنت شکنی کنیم. چند ماه به شروع جنگ مانده بود که دوستان سپاهیش برایمان جشن ازدواج گرفتند.

آن زمان فرمانده وقت سپاه سردار شمخانی بود. به همراه حاج حمید که لباس سپاه بر تن داشت به تبلیغات سپاه رفتیم. فرمانده وقت سپاه در رابطه با ازدواج امام علی (ع) چند دقیقه‌ای صحبت کردند و پس از آن تئاتری به نام “مرشد و بچه مرشد” توسط حاج صادق آهنگران و مرحوم حسین پناهی اجرا شد. در پایان مراسم هم پذیرایی صورت گرفت. این عروسی ما بود.

** روایت بلیط تئاتری که به حاج حمید نرسید

در سال ۵۹ با مرحوم حسین پناهی، محمد جمال پور، محمد تقی سراجیان و چند تن دیگر نمایشنامه‌هایی را در شهرستان‌های اطراف اهواز اجرا می‌کردیم.

شبی در یکی از سالن‌های اهواز اجرا داشتیم. هر چه منتظر حاج حمید شدم، نیامد. بعد از اتمام تئاتر، سربازی به طرفم آمد و گفت “آقایی با شما کار دارند”. به سمت درب خروجی رفتم و همسرم را آنجا دیدم. گفتم “چرا دیر آمدی. تئاتر تمام شد.” گفت: دیر نیامدم ولی وقتی رسیدم بلیط تمام شده بود به همین دلیل منتظرت ماندم تا بیایی. گفتم “اگر می‌گفتی همراه من هستی اجازه می‌دادند وارد شوی.” پاسخ داد: “من هم مانند بقیه هستم باید بلیط تهیه می‌کردم”.

56472_orig

** خانه‌مان توسط جاسوسان شناسایی شده بود

زمان جنگ بود و حاج حمید به دلیل مشغله‌ی کاری آن شب خانه نبود. دو تن از دوستانم را که به خانه ما در کیانپارس برای دیدنم آمده بودند را نگهداشتم. شب زمانی که همه‌ در خانه خواب بودند به طور اتفاقی از خواب بیدار شدم و شخصی را بالای سرم دیدم که مرا نگاه می‌کرد. از جا پریدم و فریاد زدم تو کی هستی؟ آن شخص غریبه پا به فرار گذاشت و از خانه خارج شد. دوستانم هم که با فریاد من از خواب بیدار شده و آن مرد غریبه را دیدند، شروع به جیغ کشیدن کردند.

فردا صبح وقتی حاج حمید را در محل کار دیدم ماجرا را برایش تعریف کردم ایشان خیلی ناراحت شدند و گفتند احتمالا خانه‌ی ما توسط جاسوسان شناسایی شده است. دیگر هیچ یک از دوستان را به خانه نبر زیرا جان آنها به خطر می‌افتد و مسئولیتش بر عهده‌ی ماست.

** در انتظار حاج حمید خوابم برد

به من اطلاع داده بودند که حاج حمید شب عید از جبهه به خانه می‌آید. من هم زودتر از همیشه از ستاد مقاومت به کیانپارس رفتم و مشغول کارهای خانه از جمله خرید و پختن شام شب عید شدم همه چیز آماده بود ولی از آمدن حاج حمید خبری نبود.

سفره را پهن کردم قابلمه غذا را کنار سفره گذاشتم. مریم بخواب رفته بود من هم کنار سفره منتظر آمدن حاج حمید نشستم. چشمانم را به در دوختم. با دقت به صداهایی که می‌آمد گوش می‌دادم به امید اینکه خبری از آمدن حاج حمید شود.

ناگهان با صدای اذان صبح از خواب پریدم نگاهی به اطراف کردم. سفره پهن بود. از حاج حمید هم خبری نبود و من نشسته کنار سفره به خواب رفته بودم. بعد از خواندن نماز صبح در حالی که از آمدن حاج حمید ناامید شده بودم به رختخواب رفتم. هنوز چشمانم گرم نشده بود که صدای حاج حمید را شنیدم که گفت “سلام. بیداری؟” بلافاصله از جایم بلند شدم و سلام کردم. پرسیدم چرا دیشب نیامدی؟ گفت خیلی سعی کردم خودم را برسانم ولی متاسفانه موفق نشدم در عوض الان می‌خواهم شما را به جایی ببرم.

آن روز من و دخترمان که نوزادی بیش نبود همراه حاج حمید به شهر سوسنگرد رفتیم. یادم هست که صدای تیراندازی و خمپاره را می شنیدم دوستان حاج حمید از جمله شهید زین الدین وقتی من و مریم را دیدند با تعجب از حاج حمید پرسیدند  “چرا خانواده را آوردی؟” و حاج حمید با خنده می‌گفت “کوچک‌ترین نیروی ایرانی مریم من هستش.”

** در عین نیازمندی، بی‌نیاز باشید

همراه با حاج حمید به روستایی برای انجام کاری رفته بودیم که چون با عجله از روستا برگشتیم کت حاج حمید در روستا جا ماند. کیف پول حاج حمید هم در کتش بود. مقداری از مسافت را طی کردیم که ماشین نزدیک اسلام آباد، محل زندگی خاله (مادر حاج حمید) بنزین تمام کرد. پیشنهاد دادم تا از خاله مقداری پول قرض بگیرد تا بنزین تهیه کنیم. حاج حمید با ناراحتی به من گفت “چیزی را به شما می‌گویم که آویزه گوشتان کنید. هیچ وقت خودتان را نیازمند کسی غیر خدا نکنید. حتی اگر نیازمند شوید و فقط از خدا بخواهید و به او توکل کنید.” من با تعجب گفتم “اگر ما الان از کسی کمک نگیریم خدا برای ما بنزین می‌فرستد؟” حاج حمید گفت “بله. اگر به خدا توکل کنید.”

حاج حمید از ماشین خارج شد و در کاپوت ماشین را بالا زد و نگاهی به آب و روغن ماشین انداخت. ناگهان متوجه شدم که یک ماشین کنار پای حاج حمید ترمز کرد. یکی از دوستان حاجی بود که با دیدن او ایستاد. وقتی اطلاع پیدا کرد که ماشین بنزین تمام کرده سریع مقداری بنزین به باک ماشین ریخت و ما توانستیم به خانه خود در زیتون کارمندی برویم. در مسیر خانه حاج حمید گفت “دیدی اگر به خدا اعتماد کنی و توکل داشته باشی خدا خودش وسیله‌اش را می‌فرستد.” و در ادامه جمله‌ای که همیشه به من و بچه‌ها می‌گفت را تکرار کرد” در عین نیازمندی، بی‌نیاز باشید.”

** ترور نافرجام صدام به دست حاج حمید

حاج حمید نقشه ترور صدام را کشیده بود در آن ترور فرزند صدام ۱۳ تیر خورد. آن زمان در اهواز بودیم، چند روز بعد از این ترور نافرجام حاج حمید در پذیرایی نشسته و تلویزیون نگاه می‌کرد که از شدت خستگی خوابش برد. ساعت حدود ۱۲ شب نارنجکی داخل پذیرایی خانه انداختند. همراه با دخترهایم در اتاق خواب بودیم. با شنیدن صدای مهیب از اتاق خارج شدیم و او هم به سمت هال دوید.

در آن حادثه پتو سوخت ولی حاج حمید صدمه‌ای ندید. تکه‌های نارنجک به سقف و دیوار اتاق‌ها پخش شده بود. همسایه‌ سپاهی‌مان حادثه را به حفاظت سپاه اطلاع داد. حفاظت احتمال می‌داد که بخاطر ترور صدام که نقشه حاج حمید بود این ترور از طرف منافقین یا نفوذی‌ها انجام شده است. چند روز بعد متوجه شدیم در چند نقطه شهر این اتفاق تکرار شده است. آن زمان این مسئله رسانه‌ای نشد.

فردای آن روز هوا بسیار سرد بود. از طرف حفاظت سپاه هم یک سرباز را برای نگهبانی به درب منزلمان فرستادند. حاج حمید گفت “نیازی به نگهبانی نیست. برو.” آن سرباز رفت و مجدد سرباز دیگری آمد. حاج حمید با دیدن سرباز عصبانی شد و گفت “در این هوای سرد نیازی به نگهبانی نیست!اتفاقی نمی‌افتد. بروید.” با سپاه هم تماس گرفت که سربازی نفرستند.

پس از ترور نافرجام حاج حمید برخی از اقوام تماس گرفتند و خبر دادند که صدام برای سر حاج حمید جایزه گذاشته است. اقوام از من می‌خواستند که مانع فعالیت‌‎هایش شوم اما هر بار که سر این موضوع بحث می‌کردیم حاج حمید به من اطمینان می‌داد که نگران نباشم و چیز مهمی نیست.

** آخرین دیدار با حاج حمید

شبی که می‌خواست به عراق برود، بعد از نماز ظهر به من گفت وصیت‌نامه‌ام را نوشتم و پس از من وکالت دارید که وصیت‌نامه‌ام را بخوانید و به آن عمل کنید.

ساکش را جمع کردم و آماده رفتن شد. دختر بزرگم مریم عادت داشت هر بار که پدرش به ماموریت می‌رفت او را از زیر قرآن رد می‌کرد. این بار پس از بوسیدن قرآن، صفحه‌ای را باز کرد و خواند. لبخندی بر لبش نشست و گفت آیه خوبی آمد.

بعدها از مریم پرسیدم که آن روز چه آیه‌ای برای پدرش آمد. مریم گفت: “خدا می‌داند مرگ شما را در کدامین سرزمین قرار دهد”.

محافظ و ماشین شخصی نداشت و از وسایل عمومی استفاده می‌کرد. تا ایستگاه اتوبوس همراهیش کردم. در بین راه گفت “اگر من برنگشتم بدانید که من با خدا معامله کردم. چه در دوران دفاع مقدس و چه الان که در بحث دفاع از حرم اهل بیت (ع) می‌روم. از هیچ ارگانی هیچ توقعی نداشتم و ندارم. فقط برای دفاع از مرز اسلام می‌روم و از شما می‌خواهم که شما هم هیچ توقعی از هیچ کس نداشته باشید. تنها “خدا” باید به من و خانواده‌ام نگاه کند.

آخرین تصویری که از ایشان در ذهن دارم لبخند و تکان دادن دستش برای خداحافظی از داخل اتوبوس است.

شب قبل از شهادتش تماس گرفت. با من و دخترهایمان صحبت کرد و در آخر به دختر کوچکمان گفت که از دوریم بی‌تابی نکن.

** قبل از شنیدن خبر شهادتش دقیقه ها و ثانیه ها به کندی می‌گذشت

برای مراسم ۹ دی در مسجد محل در حال تدارکات بودیم. تمام دوستانمان به خصوص دوستانی که در دوران دفاع مقدس با ما در تماس بودند، زنگ می‌زدند و جویای حالمان می‌شدند. تماس‌ها لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. به موضوع مشکوک شدم ولی نمی‌خواستم به دلم بد راه بدهم. به همین دلیل تماس‌ها را به نیت خیر برداشتم تا اینکه پیامی از طرف همسر یکی از دوستان حاج حمید آمد که نوشته بود “شهادت سردار رشید اسلام حاج حمید تقوی فر را تسلیت می‌گویم”.

نگران شدم و با پیگیری متوجه شدم که آن روز عملیاتی در پیش داشتند. دقیقه‌ها و ثانیه‌ها به کندی می‌گذشت. پس از چند ساعت به من اطلاع دادند که سردار فروزنده به همراه چند تن از سرداران به منزل‌مان می آیند. دیگر متوجه شدم چه اتفاقی افتاده …

منبع:عصر انتظار


نوع مطلب : تصاویر، مدافعان حرم، متن، خاطرات، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، ترور نافرجام صدام به دست حاج حمید تقوی فر، حاج حمید تقوی فر، شهید مدافع حرم تقوی فر،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

حکومت بعث، ماهیانه یک و نیم دینار که به پول رایج ایران بیست و هفت تومان در آن زمان بود، به ما پرداخت می کرد.آن هم توسط کاغذی که مبلغ را روی آن چاپ می کردند. که این کاغذ فقط در حانوت (فروشگاه) اردوگاه رایج بود و بیرون از اردوگاه هیچ اعتباری نداشت. ما با این حقوق ناچیزی که حکومت بعث دراختیارما قرارمی دادند،قادر نبودیم چیزهایی مورد نیاز خود را تهیه کنیم.

سیگار، چای، شکر، خمیردندان، تیغ، صابون، شامپو، شیرخشک، ماست، پنیر و چیزهای دیگر را حکومت در اختیار ما قرار نمی داد. کسانی که سیگاری بودند، با این حقوق فقط می توانستند در ماه شش بسته سیگار بغداد بگیرند و از بقیه مایحتاج محروم بودند. این احساس کمبود باعث مشکلات زیادی می شد و خیلی از اسرا آرزو می کردند حتی یک روز صبحانه پنیر تهیه کنند که با چای شیرین صرف کنند که مقدور نبود؛ چون که مدت ده سال صبحانه یکنواخت بود.

لپه را با آب می جوشاندند و قدری به آب رب گوجه اضافه می کردند. این صبحانه یکنواخت ما بود. برای نمونه، روزی با یکی از دوستان در محوطه ی اردوگاه قدم می زدیم. صدای اه و ناله ی یک پیرمرد هفتاد ساله را شنیدم که به دیوار تکیه داده بود و زانوی غم در بغل گرفته بود. با خود می گفت خدایا شکر به درگاهت. چرا باید توان خرید یک کنسرو ماهی را نداشته باشم. این آرزوی دیرینه ما است.

ما دو نفر- من و دوست عزیزم آقای داود محمدی اهل کرمانشاه- با شنیدن این کلام دردناک و نگران کننده به طرف پیرمرد رفتیم و با گفتن سلام و کسب اجازه، نزد او نشستیم. من دستم را روی شانه پیرمرد گذاشتم. و نامش را پرسیدم. گفت: اسم من فیض ا… است که بیشتر بچه ها مرا داشی گوشی صدا می کنند. اذیتم می کنند و اطلاع ندادند که من یک دنیای غم با خود دارم. گفتم: خالو فیض ا… چند فرزند دارید؟ آه سردی کشید و اشک در چشمانش حلقه زد.

گفت: من چهار دختر بی سرپرست دارم. همسرم فوت کرده و خودم اسیر شدم وهیچ گونه اطلاعی از زنده بودن یا مرگ آنها ندارم. نمی دانم کجا زندگی می کنند و در چه شرایطی هستند. قبل از جنگ در اطراف سرپل ذهاب زندگی می کردیم. جنگ که شروع شد، تمام منطقه به تصرف عراق درآمد من هم اسیر شدم. دارم دیوانه می شوم، نمی دانم چکار کنم. پیرمرد با گفتن مشکلات خود، مدام اشک از چشمانش سرازیر می شد؛ ما دو نفر در غم او شریک شدیم و به این نتیجه رسیدیم که باید او را دلداری داد به او گفتم: خالو فیض ا… اخیرا ً ازطرف خانواده ی یکی از دوستان نامه رسیده که دولت تمام مهاجرین جنگ که بدون سرپرست هستند را زیر پوشش خود گرفته است. خانه در اختیارشان گذاشته. وسائل رفاهی، مایحتاج زندگی و حقوق مناسب برای تمام جنگ زدگان در نظر گرفته است. هیچ نگران نباش. مطمئن باش دخترانت در رفاه کامل زندگی می کنند و تنها مشکلی که آنها احساس می کنند، دوری پدرشان است.

گفت: امیدوارم که این چنین باشد. با دوستم صحبت کردم که آرزوی ناچیز او را برآورده کنیم. هرچند خود ما هم کمبود داشتیم. اما به هرصورتی بود هرکدام یک کنسرو ماهی خریدیم و به او تقدیم کردیم. پیرمرد پرسید: شما از کجا فهمیدید که من آرزوی تن ماهی داشتم؟ گفتم: ما اطلاع نداشتیم که شما آرزوی کنسرو ماهی داشتی اما می دانیم که سیگار می کشید و نمی توانید چیز دیگری بخرید. ایشان بسیار تشکر کرد و قوطی کنسرو را از ما گرفت. متأسفانه خالو فیض ا… به علت سکته ی قلبی، بعد از چهار ماه به درجه رفیع شهادت رسید.

روحش شاد.

راوی: آزاده حیدر فتاحی /سایت جامع آزادگان



نوع مطلب : متن، خاطرات، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، آزادگان، اسیر، خاطرات آزادگان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

تبیین و شناساندن فرهنگ ایثار و شهادت از مکانیزم‌های دفاعی اسلام برای تسلیح جامعه در برابر هجوم فرهنگ‌های غیرخودی است، ایثارگری و شهادت‌طلبی نقش به‌سزایی در حفظ دین و ارزش‌های آن و استقلال کشور ایفا می‌کند؛ ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و تلاش برای احیای آن به‌منظور مقابله با تهاجم فرهنگی، موضوعی است که نیازمند بررسی ابعاد مختلف آن است.

آزادگان در قاب تصویر

ایجاد کردن و سپس توسعه یک فرهنگ در میان یک جامعه، فعالیتی تدریجی و زمان‎بر است، البته بعضی از حوادث تاریخ در ایجاد و گسترش یک فرهنگ نقش تسریع‌کننده‎ای دارند،

برای تداوم و گسترش این فرهنگ در زمان کنونی به‌عنوان یکی از رسانه‌های ارزشی و متعهد به آرمان‌های انقلاب اسلامی‌ در سلسله گزارش‌هایی در حوزه دفاع مقدس و به‌ویژه تاریخ شفاهی جنگ، احساس مسئولیت کرده و در این استان پای صحبت‌ها و خاطرات رزمندگان و خانواده‌های شهدا نشسته و مشروح گفته‌های آنها را در اختیار مخاطبان قرار داده که در ادامه بخش دیگری از این یادگاری‌ها از نظرتان می‌گذرد.

شعبانعلی نائیجی می‎گوید: برای اینکه علیه امام شعار ندادم، تنبیه سختی شدم و نهایتاً به قسمت دو اردوگاه تبعید شدم، در محوطه قسمت دو، تیم اسرای ایرانی‌ با نگهبانان مسابقه فوتبال داشتند و همه بچه‌ها به گرد محوطه حلقه زده بودند.

این قسمت اردوگاه، سربازان ارتش جمهوری اسلامی در آن بودند و علت تبعیدم به اینجا همین نکته بود و فقط ۵۰ نفر از یک‌هزار و ۴۰۰ نفر، بسیجی در میان‌شان حضور داشتند و من در دو ماه حضورم در آنجا، تشکیلات منظمی را به اتفاق «شعبان صالحی، مصطفی علی‌اکبری و …» برپا کردم ولی هنوز نتوانسته بودم ترس شکنجه را از جان دیگر اسرا بیرون بریزیم و خداوند موقعیت این‌چنینی را برایم مهیا کرد تا به آنها عملاً نشان دهم که می‌توان مقاومت کرد و مردانه در اسارت زیست.

بچه‌فیل همان نگهبان بعثی درشت‌اندام مرا به وسط میدان بازی کشاند، او همان کسی بود که به‌دلیل شعار ندادن علیه امام خمینی (ره) مرا تنبیه سختی کرده بود، بازی متوقف شد، بچه‌ها همگی نگاه‌شان به ما بود، فرمانده قسمت، سیدمجید به بچه‌فیل گفت: «چی شده؟»

بچه‌فیل با فریاد با اشاره به من، گفت: «او اخلال‌گر است، در قسمت یک، اغتشاش به‌پا کرد و به امام خمینی (ره) فحش نداد.»

سیدمجید به من نگاه کرد و تازیانه را گرفت و هنگام بلند کردن آن، فحش رکیکی به من داد، من هم خشمگین از اهانتش فریاد زدم: «این توهین به مادرت رواست.»او که فکر نمی‌کرد در وسط نگاه‌های اسرا، هیبتش بریزد، با تازیانه ضربات بیشتری را به من زد و در همان حال گفت: «به من فحش دادی؟»گفتم: «من اسیر شما هستم، هر جور می‌خواهی شکنجه کن ولی حق نداری به خانواده‌ام توهین کنی و از من بخواهی به مقدسات کشورم توهین کنم.»عراقی‌ها مرا به داخل اطاق بردند، در آنجا شروع کردند به شکنجه من و بچه‌ها در بیرون ناراحت، نگران عاقبت کار بودند، پس از مدتی رهایم کردند و به همه اسرا گفتند: «به اطاق‌های‌تان بروید، وقت آمار است.»

بچه‌های اطاق آمدند، برخی به رسیدگی‌ام پرداختند و زیر بغلم را گرفتند و به انتهای صف بردند، من که نمی‌توانستم بنشینم، دو طرفم را گرفتند تا بتوانم در موقع آمار در صف باشم، سیدمجید وقتی به من رسید، گفت: «بلند شو!»

با هزار بدبختی بلند شدم، گفت: «برو بیرون!» نیم‌خیز به طرف بیرون رفتم که ناگهان از پشت سر با جفت‌پا ضربه‌ای به من زد که با سر به درب آهنی خوردم، قطرات خون از سرم جاری شد، کسی جرأت نداشت به کمکم بیاید.کشان‌کشان به بیرون اطاق رفتم، درب را بستند، هوا، گرگ و میش شده بود، به طرف مقر نگهبانی راه افتادیم، هر نگهبانی که به من می‌رسید، با یک ضربه مهمانم می‌کرد، در نزدیکی‌های مقر، لحن سیدمجید تغییر کرده بود، گفت: «چرا آبروی مرا پیش اسرا بردی؟ چرا به مادرم توهین کردی؟ مگر نمی‌دونی مادرم مرده و من خیلی دوستش داشتم؟»

من گفتم: «شما چرا به مادرم توهین کردی؟ اگر مادرت برات مهمه، مادر من هم برام دارای قدر و منزلت است، حق ندارید توهین کنید، من از شکنجه شما ناراحت نیستم، از فحش شما ناراحت شدم.»دیدم سخنم بر دلش نشست و در سکوت فرو رفت، به نگهبانی رسیدیم، با مشقت زیادی بر تخت نشستم، ناگهان با دیدن بچه‌محل خائنی که عنبرشان بود، خشمگین شدم، البته او هم وضعیت مرا دید، بسیار ناراحت شد، سیدمجید به او گفت: «براش غذا بیار.»غذایی آورد، من به بچه‌محل توپیدم و گفتم: «برو گم‌شو! از دست تو هیچی نمی‌خورم.» سیدمجید نگاهی کرد و گفت: «چرا نمی‌خوری؟» گفتم: «بچه‌ها جیره مرا نگه می‌دارند، اگر رفتم، می‌خورم.»

تلویزیون روشن بود، گفت: «سرت را بلند کن، تلویزیون را نگاه کن.» گفتم: «رقص و آواز نگاه نمی‌کنم.» معلوم شده بود او می‌خواهد از دل من در بیاورد، گفت: «چیزی می‌خواهی؟ لباس، کفش، پیراهن؟»گفتم: «منم مثل بچه‌های دیگر، چیزی بیشتر از آنها نمی‌خواهم.» گفت: «ما همه به بچه‌هایی که مقاومت می‌کنند از ته قلب آفرین می‌گوییم، این‌هایی که به ما خدمت می‌کنند را قبول نداریم، چه کنیم که باید اردوگاه را اداره کنیم.»

این جمله اعترافی از یک درجه‌دار عراقی بود، سپس آهی کشید و گفت: «بیا تو را ببرم به اطاقت.» روزهای بعد، سعی می‌کرد به من نزدیک شود که محلش نمی‌گذاشتم حتی برای اینکه برای روح مادرش فاتحه‌ای از بچه ها بگیرد، دو تا سه بار از بیرون میوه و یخ آورده و بین بچه‌ها توزیع کرده بود و وقتی صدام مدت سربازی از دائمی را به هفت سال تقلیل داد، او مرخص شد و برای خداحافظی به پشت میله‌های پنجره آمد ولی باز محلش نگذاشتم؛ بلند گفت: «شعبان! اگر زمانی من به ایران بیایم، تو با من چه می‌کنی؟»گفتم: «ما با هیچ‌کس کینه شخصی نداریم، وقتی نظام ما، اجازه داد، شما به کشورمان بیایید، مهمان ما خواهی شد، رسم مهمان‌نوازی را به‌جا می‌آوریم.» گویا منقلب شده بود و سریع آنجا را ترک کرد.

چند ماه بعد برای سرکشی آمده بود، شب تولد بی‌بی دو عالم، فاطمه زهرا (س) بود، پشت پنجره آمد، بلند گفت: «من در حضور همه شما از شعبان عذر می‌خواهم.»گفتم: «من عذرت را نمی‌پذیرم ولی تقارن عذرخواهی شما از من با این شب عزیز که متعلق به حضرت زهرا (س) است و نام مادرم که فاطمه است را به فال نیک می‌گیرم.»او رفت و دیگر هیچ‌گاه ندیدمش ولی این جریان باعث شد، تغییرات شگرفی در روحیه اسرا ایجاد شود که مسیر اردوگاه را کاملاً دگرگون کرد.

منبع: فارس



نوع مطلب : متن، خاطرات، تصاویر، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، وقتی غیرت یک ایرانی افسر بعثی را منقلب کرد، خاطرات آزادگان، آزادگان، اسیر،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 8 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی