تبلیغات
پرستوهای عاشق - مطالب ابر آزادگان
 
پرستوهای عاشق
نسل‌سومی‌های‌عاشق‌شهیدان
درباره وبلاگ


ای‌شهیدان، عشق‌مدیون‌شماست
هرچـه مـا داریـم از خـون شماست
ای شــقایــق هـــا و ای آلالـــه هـا
دیــــدگـانم دشـت مفتون شماست


آدرس ایمیل من:
milad93saberi@gmail.com
شماره تماس:
5158 089 0938
میلاد صابری

مدیر وبلاگ : میلاد صابری
نویسندگان
نظرسنجی
عشق‌به‌امام‌و‌شهدارو با چند صلوات‌نشون‌می‌دی‌؟







دستنوشته شهید دکتر مصطفی چمران در رثای حجت الاسلام والمسلمین سیدعلی اکبر ابوترابی در دی ماه ۱۳۵۹ ، زمانی که پنداشت ایشان به شهادت رسیده است.

بسم الله الرحمن الرحیم
ولا تحسین الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون من شهادت می دهم سید علی اکبر ابوترابی با همه وجود خود در راه خدا و اعتلای اسلام و پیروزی انقلاب و شکست جبهه کفر تا آخرین رمق حیات خود جنگید تا در آغوش شهادت فرو رفت.
من شهادت می دهم که سخت ترین مأموریت ها را عاشقانه می پذیرفت و هرچه وظیفه او خطرناک تر می شد خوشحالتر و راضی تر به نظر می رسید.من شهادت می دهم که عالیترین نمونه پاکی و تقوا و عشق و محبت و شجاعت و فداکاری بود و روح بلند و ایمان کوه آسا و اراده فولادین او آن چنان از وجود ش تشعشع می کرد که همه محیط را روشن می نمود و رزمندگان تحت فرمانش جذب و محو وجودش شده بودند و پروانه وار به دور شمع وجودش می گشتند و می سوختند.
من شهادت می دهم که اولین کسی بود که با همراهی گروه چریکی خود وارد دب حردان معروف شد و ضربات سختی به دشمن زد که بالاخره او را وادار به عقب نشینی کرد . من شهادت می دهم که راز و نیاز شبانه اش با خدا و نماز صبحگاهش و دعا و استغفار و سخنان آتشین قبل از عزیمت به نبرد آن قدر سوزانگیز و عمیق و خالصانه بود که همه ما را منقلب می نمود و در روح دوستان ش آتشفشان به پا می کرد.
من شهادت می دهم، همرزمانش شهادت می دهند، آسمان بلند و ستارگانش شهادت می دهند که سید علی اکبر ابوترابی در منطقه اهواز با همه وجودش شب و روز در را ه خد ا علیه طاغوت، کفر و جهل مبارزه نمود و در یک مأموریت خیلی خطرناک بدون ذره ای ترس و وحشت به قلب دشمن نفوذ کرد و حماسه ناگفتنی از خود به یادگار گذاشت و با کفن خونین در اوج افتخار و شهادت به لقای پروردگار خود نائل آمد.
خدایا تو که زود نیکان را به سوی خود می بری و ما را از نعمت وجودشان محروم می کنی، تو می دانی که او چگونه مردی بود و با دوستان همرزمش چگونه رفتار می کرد و رزمندگان تحت فرماندهی اش تا چه اندازه او را دوست می داشتند و بعد از شهادت او می خواستند دیوانه وار به جبهه دشمن حمله کنند، بکشند تا کشته شوند و هرچه زودتر کنار مرشد و فرمانده خود ابوترابی آرام بگیرند.
خدایا تو می دانی که وجود او چقدر برای همشهریانش مغتنم بود و پدر یتیمان بود . انیس بی کسان بود . همدرد رنجدیدگان بود . نگهبان خانواده های فقیر و ب ی کس بود . یکپارچه عشق و ایمان، یک دنیا اخلاص و محبت، یک آسمان صفا و صمیمیت، یک دریا عشق و عرفان، همچون کوهی از مقاومت و صلابت. آتشفشانی از شور و عشق و فداکاری بود.
شهید ابوترابی عارف شیدایی بود که راز و نیازهای عاشقانه اش با خدای بزرگ در نیمه های شب، دل عشاق عالم را آب می کرد. آن قدر آرام و مطمئن بود که گویی از عمق اقیانوس برآمده است . آن چنان ساکت، همچون آسمان که در شب های پاک پرستاره، در دل شب زنده داران غوغا به پا می کند؛ اما درعین حال رزمنده ای بود که در صحنه نبرد طوفا ن به پا می کرد. فریاد خشمش زهره را آب می نمود و از شیر جسورتر و اراده اش پولاد را خجل می کرد .
از هیچ مأموریتی روی برنمی گرداند و در مقابل هیچ دشمنی عاجز نمی شد. ایمانش چون کوه بر لوح سرنوشت استوار شده بود و همه وجود خود را وقف سبیل الله کرده بود . به ملاقات خدا بیتابی می کرد. پرنده بلند پروازی بود که می خواست هرچه زودتر خود را از اسارت خاک آزاد کند و هرچه سریعتر به امواج پرواز نماید . هرچه عمیق تر در فضای لاینتاهی عشق و وحدت ، محو و فانی گردد.درود به آزادمردانی که در برابر دهر تعظیم نمی کنند . در برابر قدرت زانو نمی زنند. از مرگ وحشتی ندارند و فقط از خدا هراس دارند و فقط به خدا پناه می برند. چه زیباست آزاد زیستن و چون گل شکفتن و همچون نسیمی به سادگی جان به جاندار تسلیم کردن! چه زیباست زنجیرهای اسارت را با اسلحه شهادت پاره کردن و اسماعیل وار در قربانگاه عشق خدا جان باختن و با قدرت روح بر عر ش اعلاء پرواز کردن !
چه زیباست زندگی آزاد از دلهره ها و ترس ها و اسارت قید و بندها و زبون ی در مقابل طاغوت ها و ابرقدرتها ، آن جا که انسان در مقابل هیچ قدرتی تعظیم نکند و فقط خدای لایزال را بپرستد. تا وقتی که زنده است آزاد و سربلند زندگی کند و هنگامی که مرگ فرا می رسد با کمال افتخار و شرف به لقاء پروردگار نائل آید.خدایا شهید ابوترابی این هدیه گرانقدر و عزیز را از ملت ما و انقلاب ما بپذیر و به خاطر خون چنین شهید پاک و وارسته ای پرچم مقدس اسلام را برافراشته تر کن ! ریشه ظلم و جور و فساد را برانداز، طاغوتیان و ابرقدرتها را نزدیک کن تا اجتما ع ایده آل بشریت نابود گردا ن و ظهور امام عصر براساس عدل و عشق و آزادی هرچه زودتر تحق ق یابد . خدایا طوفانی سخت، حیات و هستی ما را در معرض خطر قرار داده و کشتی سرنوشت ما در غرقابه بحران ها دچار گرداب های هولناک شده و غرور و خودخواهی، پرده ای از جهل بر عقلها و دل های ما کشیده است تا حقایق عینی حیات و سنت های لایتغیر خدایی را درک نکنیم و خود در جهل مرکب در یک دور تسلسلی فرو برویم.
خدایا از تو می خواهم که به پاس خون چنین شهیدانی ما را به راه راست هدایت کنی. کشتی شکسته سرنوشت ما را از این طوفان ها نجات دهی. نور ایمان و عشق و عرفان در دل های ما بتابی . دوستی و صمیمیت را جایگزین خرابکاری و نفاق کنی . به جای اختلاف و تفرقه اتحاد و وحدت کلمه را تحت رهبری امام امت جایگزین نمایی . من این هجرت عجولانه، ولی ملکوتی شهید ابوترابی را به خانواده بزرگو ارش به خصوص پدر عالیقدر و مهربانش سیدعباس ابوترابی که این همه مدیون کمک های بی شائبه او هستم و به همرزمان شهید که در معرکه شهادت ، شاهد محبت و فداکاری و عظمت روحش بودند و به همه همشهریان که احساس یتیمی و به ملت شهید پرور ایران ، بالاخره به رهبر عالیقدر ، امام امت که قلب بزرگ و مهربانش از غم و درد آکنده است تبریک و تسلیت می گویم.
مصطفی چمران، هشتم دی ماه ۵۹


منبع : تا شهدا



نوع مطلب : متن، خاطرات، دلنوشته، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، آزادگان، اسیر، دستنوشته شهید چمران برای سید آزادگان، سید آزادگان، حاج آقا ابوترابی،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
مرحوم حجت ‌الاسلام‌والمسلمین ابوترابی سالها پیش با حضور در آبدانان و دیدار با سردار طهماسبی برخی خاطرات خود از ایشان را قلمی کردند که در این متن به یادگار مانده از ایشان آمده است: عزیز جانباز و پاسدار پر افتخار و آزاده متعهد سرافراز صارم طهماسبی با تمام وفاداری و رشادت‌، شهامت‌، اخلاص و ایمان‌، جانا و مالا و عملا از کیان اسلام و جمهوری اسلامی پاسداری و حراست کرده است.

ایشان از بهترین عزیزان پاسدار و جانبازان متعهد و مخلص و با صفا و با وفای انقلاب اسلامی است که در دوران اسارت به افسران و سربازان و درجه داران عراقی خون دل و به همه اسرای عزیز ما روحیه می‌دادند.

برادرمان آقا صارم با لباس مقدس پاسداری و پس از مفتخر شدن به افتخار جانبازی به اسارت دشمن بعثی جنایتکار درآمد و در بازجویی‌های اولیه شکنجه فراوانی را با شهامت متحمل شد و بدون کمترین ضعف و سستی در هنگام بازجویی‌، بر ریش فرمانده خبیث عراقی خندید و وقتی که آن فرمانده پست و بی‌رحم سیگار برگ به او تعارف کرد بشرط آنکه به سوالاتش جواب بدهد‌،این رزمنده دلاور مجددا برعقل آن افسر فرمانده عراقی خندید و او دیوانه‌وار سوال کرد: چرا می‌خندی؟ مگر دیوانه شدی؟ گفت نه‌،از این می‌خندم که شما دیدید که زیر شکنجه‌های سخت و کشنده شما ۶۰۰ ضربه شلاق را تحمل کردم و به ملت و کشورم پشت نکردم، مگر ممکن است برای سیگار برگ دست به چنین خیانتی بزنم؟

وی را برای بازجویی به اردوگاه موصل۲(خیبر) که همه برادرانمان در آن اردوگاه زیر بازجویی شدید بودند فرستادند و چند مرتبه هم برای بازجویی بیشتر و تخصصی‌تر به بغداد فرستادند که در یکی از این سفرها در بغداد با ایشان برخورد کردم. در همه شرایط‌، نهایت تعهد و وفاداری را از خودشان نشان می‌داد و در عبادت و اخلاص همیشه نمونه و سرآمد بود.

با آنکه دشمن روی کلمه پاسدار‌،عبادت و نماز شب خواندن و روحیه بلند خدمتگزاران حساسیت زیادی نشان می‌داد‌، برادر عزیزمان آقای صارم در همه این امور ممتاز بود .عراقی‌ها از دیدن ایشان رنج می بردند و خون دل می‌خوردند و هر ایرانی آزاده متعهد به وجودش افتخار می‌کرد و به خوبی‌ها و ایمان و اخلاصش حسرت می‌برد.آنقدر دشمن روی ایشان حساس بود که چندین مرتبه ایشان را تبعید کرد و سه سال قبل از مبادله دشمن از همه اردوگاه‌ها ۱۵۰ نفر را به عنوان حزب‌الله خرابکار و به قول عراقی‌ها (پلاک قرمز) به تکریت تبعید کردند که وقتی به آنجا فرستاده شدیم دشمن می‌خواست همه را بکشد.

آقای صارم هم در بین ما باز چون گذشته به عنوان متعبد‌،نماز شب خوان و خدمتگزار نستوه آنقدر وفاداری نشان داد که یکی از نیروهای دشمن در یک برخورد با خشم و عصبانیت اظهار کرد:شماها می‌خواهید قهرمان پروری بکنید؟ من شما را از پای در می‌آورم.

پس از مدتی حدود ۲۵ نفر اسیر به قول عراقی‌ها خطرناک را تبعید کردند که ما و برادرمان آقا صارم به کمپ ۱۷ در اردوگاه جدید ۶ رمادیه فرستاده شدیم و به جز ما همه آنها اسیر جدید بودند که حاج صارم در آنجا نیز با وقار و هیبت الهی خود حماسه‌آفرینی کرد.

منبع: ایسنا


نوع مطلب : متن، خاطرات، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، آزادگان، روایتی از حماسه در اسارت :شهید طهماسبی ۶۰۰ ضربه شلاق را تحمل کرد، اسیر، خاطرات آزادگان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
روزی به خاکریز و کمین های دشمن نگاه می کردم. متوجه شدم که یک قبضه خمپاره انداز ۸۱ میلی متری بی استفاده افتاده است. به فرمانده گفتم:
– جناب سروان! این قبضه خمپاره را روانه نمی کنید؟
– این فضولی ها به تو نیامده! برو!
– می بخشید! اجازه می دهید من آن را روانه کنم؟
– فضولی نکن!
– جناب سروان گودرزی! بنده بسیجی هستم. فراموش نکن!
تا این را گفتم، ۱۸۰درجه تغییر رفتار داد و پرید مرا در آغوش گرفت و گفت:
– جداً تو بسیجی هستی؟ خوب این را زودتر می گفتی. من چریک گیرم آمده! چریک!
سروان آدم بسیار دلیر و شجاعی بود. بعد با صدای بلند گفت:
– این چریکه! از این به بعد به او سرباز نگویید. بگویید چریک!
از آن وقت به بعد هر وقت مرا می دید، می گفت:
– چریک بسیجی! چطوری!
علاقه خاصی به هم پیدا کردیم. روزی به من گفت:
– چریک! خمپاره را روانه کن!
من هم فوراً قبضه ی ۸۱ میلی متری را آماده کردم و دو، سه گلوله خمپاره به طرف عراقی ها انداختم. کارم را که دید گفت:
-احسنت . تو یک چریک تمام عیاری.
از این که سابقه ی بسیجی ام باعث سرافرازیم در ارتش شد، خوشحال شدم و خدا را شکر کردم. تا قبل از آن مرا به عنوان یک سرباز صفر می دیدند، اما از آن به بعد همه با احترام خاصی نگاهم کردند.
مرا مسئول آموزش اسلحه کردند و از آن پس کارم آموزش انواع اسلحه به سربازی تازه وارد بود.

راوی: آزاده مجید بنشاخته(سجادیان) /سایت جامع آزادگان


نوع مطلب : متن، خاطرات، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، چریک بسیجی تمام عیار!، آزادگان، اسیر، خاطرات آزادگان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

حکومت بعث، ماهیانه یک و نیم دینار که به پول رایج ایران بیست و هفت تومان در آن زمان بود، به ما پرداخت می کرد.آن هم توسط کاغذی که مبلغ را روی آن چاپ می کردند. که این کاغذ فقط در حانوت (فروشگاه) اردوگاه رایج بود و بیرون از اردوگاه هیچ اعتباری نداشت. ما با این حقوق ناچیزی که حکومت بعث دراختیارما قرارمی دادند،قادر نبودیم چیزهایی مورد نیاز خود را تهیه کنیم.

سیگار، چای، شکر، خمیردندان، تیغ، صابون، شامپو، شیرخشک، ماست، پنیر و چیزهای دیگر را حکومت در اختیار ما قرار نمی داد. کسانی که سیگاری بودند، با این حقوق فقط می توانستند در ماه شش بسته سیگار بغداد بگیرند و از بقیه مایحتاج محروم بودند. این احساس کمبود باعث مشکلات زیادی می شد و خیلی از اسرا آرزو می کردند حتی یک روز صبحانه پنیر تهیه کنند که با چای شیرین صرف کنند که مقدور نبود؛ چون که مدت ده سال صبحانه یکنواخت بود.

لپه را با آب می جوشاندند و قدری به آب رب گوجه اضافه می کردند. این صبحانه یکنواخت ما بود. برای نمونه، روزی با یکی از دوستان در محوطه ی اردوگاه قدم می زدیم. صدای اه و ناله ی یک پیرمرد هفتاد ساله را شنیدم که به دیوار تکیه داده بود و زانوی غم در بغل گرفته بود. با خود می گفت خدایا شکر به درگاهت. چرا باید توان خرید یک کنسرو ماهی را نداشته باشم. این آرزوی دیرینه ما است.

ما دو نفر- من و دوست عزیزم آقای داود محمدی اهل کرمانشاه- با شنیدن این کلام دردناک و نگران کننده به طرف پیرمرد رفتیم و با گفتن سلام و کسب اجازه، نزد او نشستیم. من دستم را روی شانه پیرمرد گذاشتم. و نامش را پرسیدم. گفت: اسم من فیض ا… است که بیشتر بچه ها مرا داشی گوشی صدا می کنند. اذیتم می کنند و اطلاع ندادند که من یک دنیای غم با خود دارم. گفتم: خالو فیض ا… چند فرزند دارید؟ آه سردی کشید و اشک در چشمانش حلقه زد.

گفت: من چهار دختر بی سرپرست دارم. همسرم فوت کرده و خودم اسیر شدم وهیچ گونه اطلاعی از زنده بودن یا مرگ آنها ندارم. نمی دانم کجا زندگی می کنند و در چه شرایطی هستند. قبل از جنگ در اطراف سرپل ذهاب زندگی می کردیم. جنگ که شروع شد، تمام منطقه به تصرف عراق درآمد من هم اسیر شدم. دارم دیوانه می شوم، نمی دانم چکار کنم. پیرمرد با گفتن مشکلات خود، مدام اشک از چشمانش سرازیر می شد؛ ما دو نفر در غم او شریک شدیم و به این نتیجه رسیدیم که باید او را دلداری داد به او گفتم: خالو فیض ا… اخیرا ً ازطرف خانواده ی یکی از دوستان نامه رسیده که دولت تمام مهاجرین جنگ که بدون سرپرست هستند را زیر پوشش خود گرفته است. خانه در اختیارشان گذاشته. وسائل رفاهی، مایحتاج زندگی و حقوق مناسب برای تمام جنگ زدگان در نظر گرفته است. هیچ نگران نباش. مطمئن باش دخترانت در رفاه کامل زندگی می کنند و تنها مشکلی که آنها احساس می کنند، دوری پدرشان است.

گفت: امیدوارم که این چنین باشد. با دوستم صحبت کردم که آرزوی ناچیز او را برآورده کنیم. هرچند خود ما هم کمبود داشتیم. اما به هرصورتی بود هرکدام یک کنسرو ماهی خریدیم و به او تقدیم کردیم. پیرمرد پرسید: شما از کجا فهمیدید که من آرزوی تن ماهی داشتم؟ گفتم: ما اطلاع نداشتیم که شما آرزوی کنسرو ماهی داشتی اما می دانیم که سیگار می کشید و نمی توانید چیز دیگری بخرید. ایشان بسیار تشکر کرد و قوطی کنسرو را از ما گرفت. متأسفانه خالو فیض ا… به علت سکته ی قلبی، بعد از چهار ماه به درجه رفیع شهادت رسید.

روحش شاد.

راوی: آزاده حیدر فتاحی /سایت جامع آزادگان



نوع مطلب : متن، خاطرات، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، آزادگان، اسیر، خاطرات آزادگان،
لینک های مرتبط :
نظرات ()

تبیین و شناساندن فرهنگ ایثار و شهادت از مکانیزم‌های دفاعی اسلام برای تسلیح جامعه در برابر هجوم فرهنگ‌های غیرخودی است، ایثارگری و شهادت‌طلبی نقش به‌سزایی در حفظ دین و ارزش‌های آن و استقلال کشور ایفا می‌کند؛ ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و تلاش برای احیای آن به‌منظور مقابله با تهاجم فرهنگی، موضوعی است که نیازمند بررسی ابعاد مختلف آن است.

آزادگان در قاب تصویر

ایجاد کردن و سپس توسعه یک فرهنگ در میان یک جامعه، فعالیتی تدریجی و زمان‎بر است، البته بعضی از حوادث تاریخ در ایجاد و گسترش یک فرهنگ نقش تسریع‌کننده‎ای دارند،

برای تداوم و گسترش این فرهنگ در زمان کنونی به‌عنوان یکی از رسانه‌های ارزشی و متعهد به آرمان‌های انقلاب اسلامی‌ در سلسله گزارش‌هایی در حوزه دفاع مقدس و به‌ویژه تاریخ شفاهی جنگ، احساس مسئولیت کرده و در این استان پای صحبت‌ها و خاطرات رزمندگان و خانواده‌های شهدا نشسته و مشروح گفته‌های آنها را در اختیار مخاطبان قرار داده که در ادامه بخش دیگری از این یادگاری‌ها از نظرتان می‌گذرد.

شعبانعلی نائیجی می‎گوید: برای اینکه علیه امام شعار ندادم، تنبیه سختی شدم و نهایتاً به قسمت دو اردوگاه تبعید شدم، در محوطه قسمت دو، تیم اسرای ایرانی‌ با نگهبانان مسابقه فوتبال داشتند و همه بچه‌ها به گرد محوطه حلقه زده بودند.

این قسمت اردوگاه، سربازان ارتش جمهوری اسلامی در آن بودند و علت تبعیدم به اینجا همین نکته بود و فقط ۵۰ نفر از یک‌هزار و ۴۰۰ نفر، بسیجی در میان‌شان حضور داشتند و من در دو ماه حضورم در آنجا، تشکیلات منظمی را به اتفاق «شعبان صالحی، مصطفی علی‌اکبری و …» برپا کردم ولی هنوز نتوانسته بودم ترس شکنجه را از جان دیگر اسرا بیرون بریزیم و خداوند موقعیت این‌چنینی را برایم مهیا کرد تا به آنها عملاً نشان دهم که می‌توان مقاومت کرد و مردانه در اسارت زیست.

بچه‌فیل همان نگهبان بعثی درشت‌اندام مرا به وسط میدان بازی کشاند، او همان کسی بود که به‌دلیل شعار ندادن علیه امام خمینی (ره) مرا تنبیه سختی کرده بود، بازی متوقف شد، بچه‌ها همگی نگاه‌شان به ما بود، فرمانده قسمت، سیدمجید به بچه‌فیل گفت: «چی شده؟»

بچه‌فیل با فریاد با اشاره به من، گفت: «او اخلال‌گر است، در قسمت یک، اغتشاش به‌پا کرد و به امام خمینی (ره) فحش نداد.»

سیدمجید به من نگاه کرد و تازیانه را گرفت و هنگام بلند کردن آن، فحش رکیکی به من داد، من هم خشمگین از اهانتش فریاد زدم: «این توهین به مادرت رواست.»او که فکر نمی‌کرد در وسط نگاه‌های اسرا، هیبتش بریزد، با تازیانه ضربات بیشتری را به من زد و در همان حال گفت: «به من فحش دادی؟»گفتم: «من اسیر شما هستم، هر جور می‌خواهی شکنجه کن ولی حق نداری به خانواده‌ام توهین کنی و از من بخواهی به مقدسات کشورم توهین کنم.»عراقی‌ها مرا به داخل اطاق بردند، در آنجا شروع کردند به شکنجه من و بچه‌ها در بیرون ناراحت، نگران عاقبت کار بودند، پس از مدتی رهایم کردند و به همه اسرا گفتند: «به اطاق‌های‌تان بروید، وقت آمار است.»

بچه‌های اطاق آمدند، برخی به رسیدگی‌ام پرداختند و زیر بغلم را گرفتند و به انتهای صف بردند، من که نمی‌توانستم بنشینم، دو طرفم را گرفتند تا بتوانم در موقع آمار در صف باشم، سیدمجید وقتی به من رسید، گفت: «بلند شو!»

با هزار بدبختی بلند شدم، گفت: «برو بیرون!» نیم‌خیز به طرف بیرون رفتم که ناگهان از پشت سر با جفت‌پا ضربه‌ای به من زد که با سر به درب آهنی خوردم، قطرات خون از سرم جاری شد، کسی جرأت نداشت به کمکم بیاید.کشان‌کشان به بیرون اطاق رفتم، درب را بستند، هوا، گرگ و میش شده بود، به طرف مقر نگهبانی راه افتادیم، هر نگهبانی که به من می‌رسید، با یک ضربه مهمانم می‌کرد، در نزدیکی‌های مقر، لحن سیدمجید تغییر کرده بود، گفت: «چرا آبروی مرا پیش اسرا بردی؟ چرا به مادرم توهین کردی؟ مگر نمی‌دونی مادرم مرده و من خیلی دوستش داشتم؟»

من گفتم: «شما چرا به مادرم توهین کردی؟ اگر مادرت برات مهمه، مادر من هم برام دارای قدر و منزلت است، حق ندارید توهین کنید، من از شکنجه شما ناراحت نیستم، از فحش شما ناراحت شدم.»دیدم سخنم بر دلش نشست و در سکوت فرو رفت، به نگهبانی رسیدیم، با مشقت زیادی بر تخت نشستم، ناگهان با دیدن بچه‌محل خائنی که عنبرشان بود، خشمگین شدم، البته او هم وضعیت مرا دید، بسیار ناراحت شد، سیدمجید به او گفت: «براش غذا بیار.»غذایی آورد، من به بچه‌محل توپیدم و گفتم: «برو گم‌شو! از دست تو هیچی نمی‌خورم.» سیدمجید نگاهی کرد و گفت: «چرا نمی‌خوری؟» گفتم: «بچه‌ها جیره مرا نگه می‌دارند، اگر رفتم، می‌خورم.»

تلویزیون روشن بود، گفت: «سرت را بلند کن، تلویزیون را نگاه کن.» گفتم: «رقص و آواز نگاه نمی‌کنم.» معلوم شده بود او می‌خواهد از دل من در بیاورد، گفت: «چیزی می‌خواهی؟ لباس، کفش، پیراهن؟»گفتم: «منم مثل بچه‌های دیگر، چیزی بیشتر از آنها نمی‌خواهم.» گفت: «ما همه به بچه‌هایی که مقاومت می‌کنند از ته قلب آفرین می‌گوییم، این‌هایی که به ما خدمت می‌کنند را قبول نداریم، چه کنیم که باید اردوگاه را اداره کنیم.»

این جمله اعترافی از یک درجه‌دار عراقی بود، سپس آهی کشید و گفت: «بیا تو را ببرم به اطاقت.» روزهای بعد، سعی می‌کرد به من نزدیک شود که محلش نمی‌گذاشتم حتی برای اینکه برای روح مادرش فاتحه‌ای از بچه ها بگیرد، دو تا سه بار از بیرون میوه و یخ آورده و بین بچه‌ها توزیع کرده بود و وقتی صدام مدت سربازی از دائمی را به هفت سال تقلیل داد، او مرخص شد و برای خداحافظی به پشت میله‌های پنجره آمد ولی باز محلش نگذاشتم؛ بلند گفت: «شعبان! اگر زمانی من به ایران بیایم، تو با من چه می‌کنی؟»گفتم: «ما با هیچ‌کس کینه شخصی نداریم، وقتی نظام ما، اجازه داد، شما به کشورمان بیایید، مهمان ما خواهی شد، رسم مهمان‌نوازی را به‌جا می‌آوریم.» گویا منقلب شده بود و سریع آنجا را ترک کرد.

چند ماه بعد برای سرکشی آمده بود، شب تولد بی‌بی دو عالم، فاطمه زهرا (س) بود، پشت پنجره آمد، بلند گفت: «من در حضور همه شما از شعبان عذر می‌خواهم.»گفتم: «من عذرت را نمی‌پذیرم ولی تقارن عذرخواهی شما از من با این شب عزیز که متعلق به حضرت زهرا (س) است و نام مادرم که فاطمه است را به فال نیک می‌گیرم.»او رفت و دیگر هیچ‌گاه ندیدمش ولی این جریان باعث شد، تغییرات شگرفی در روحیه اسرا ایجاد شود که مسیر اردوگاه را کاملاً دگرگون کرد.

منبع: فارس



نوع مطلب : متن، خاطرات، تصاویر، 
برچسب ها : پرستوهای عاشق، وقتی غیرت یک ایرانی افسر بعثی را منقلب کرد، خاطرات آزادگان، آزادگان، اسیر،
لینک های مرتبط :
نظرات ()


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی